جنگ با مرهته، بخاطر نجات مسلمانان هند بود

 

یا برای بازشدن راه استعمارانگلیس؟
احمدشاه بابا،موسس افغانستان معاصر، بدون تردید،يکى ازشخصيت هاى بزرگ ونيکنام سياسى کشورماست ونزد افغانها ، مقام ارجمندى دارد و اگربدانند که کسى او را تخريب يا تحقيرکرده و به او بچشم کم ديده است، سخت ناراحت میشوند.
 الفنستون دا نشمند ومحقق نامورانگليس، هنگاميکه جامع ترين کتابش را در اوايل قرن نزدهم ميلادى (١٨٠٩) درمورد افغانها مى نوشت، ضمن بحث در باره افغانهاى جنوب غرب ، از احمد شاه به عنوان مؤسس افغانسان معاصرياد کرده ميگويد : « احمدشاه خرد مندانه ، اساس يک امپراتورى بزرگ را نهاد. هنگام در گذشت او متصرفاتش از 

غرب خراسان تا سر هند و از آمو تا درياى هند گسترش داشت و اين همه را يا با انعقاد پيمان بدست آورده بود ويا عملا"( بزور شمشير) تصرف کرده بود. » (الفنستون/ ٤٩٦)
میرغلام محمدغبار، مؤرخ افغان، درحالى که اقدامات احمدشاه درانى را براى تشکيل مجدد افغانستان مى ستايد وفتوحات اورا تا واديهاى سند و کشمير براى حفظ تماميت ارضى قلمروش مجاز مى شمارد، اما جنگ بامرهته ها وفتح دهلى را که درتاريخ لشکرکشى هاى احمدشاه بنام « فتح پانى پت » معروف است ، يک کار بيهوده ، نادرست وحتى مضرشمرده مينويسد که اين کار احمدشاه هيچ ربطى با منافع ملى افغانستان نداشت ، بلکه بر عکس نتيجه اين فتح برداشتن سنگى بزرگ از دم پاى استعمار انگليس بود که  زمينه را براى اشغال هند بوسيله انگليس آماده کرد. اين قضاوت غبار سبب شده تا برخى ازنويسندگان  به استناد آن ، احمدشاه را مورد نکوهش قرار بدهند و از محبوبيت آن در ميان نسل جوان کشور بکاهند آن پراگراف راميخوانيم :
 «…. يکى ازکارهاى عجيب و بي فايده وحتى مضر احمدشاه اين بود که درامور داخلى هند مداخله منفى نمود… البته احمدشاه از نظر حفظ حوزۀ سند حق داشت که تماميت کشور خود را تا لب درياى سند دربرابر قواى توسعه طلب سکهه دفاع نمايد، ولى حمله در قلب هند با مصرف خون هزاران افغان و هندوستانى براى درهم شکستن قواى ملى مرهته کارخطرناکى بود و هيچگونه ارتباطى بامنافع ملى افغانستان يا هندوستان نداشت . نتيجه اين فتح درخشان درواقع ، عجله براى برداشتن سنگى بزرگ از دم پاى استعمار انگليس بود. احمدشاه خواست اين خلاى بزرگ را درهندوستان بنام دين و توسط تقويه يک دولت فاسد شده که بحکم تاريخ محکوم بمرگ بود، پر کند، درحالى که چنين نشد. مرته کوفته شد ولى دولت بابرى زنده نگرديد. پس راه براى نفوذ استعمار باز تر شد. زيرا نه دولت افغانستان جانشين دولت مردۀ هند گرديد ونه کدام قوت بزرگ ملى هند. » (غبار/359)
متأسفانه اين پراگراف از تاريخ غبار که از آن بوى خوار شمردن و سبک کردن احمدشاه بابا بمشام ميرسد، در نوشته هاى نويسندگان بعدتر از غبار راه يافته و حتى در پژوهش هاى برخى از استادان تاريخ ،نيزانعکاس يافته و برآن پراگراف به عنوان سند محکوميت احمدشاه، استناد شده است. چنانکه در مجله آرياناى برونمرزى چاپ سويدن ( شماره اول ١٩٩٩) نيز همين پراگراف تاريخ غبار بازتاب يافته و در اخير نويسنده از آن چنين نتيجه گرفته است که :« بازشدن راه انگليسها به افغانستان ازسرزمين هند و سلب استقلال افغانستان، اشتباه تاريخى احمدشاه است .»  
با دریغ وافسوس که نویسندگان بهانه طلب و انتی پشتون ازاين پراگراف چنين بهره بردارى ميکنند که اين احمدشاه بابا بوده که استعمار انگليس را در هند تقويت کرد و سپس راه را براى تجاوز انگليس ها برکشور ما هموار ساخت و اگر احمدشاه بابا شورشيان هند را سرکوب نميکرد ، انگليسها خود قدرت تصرف هند را نداشتند و پاى شان بسرزمين ما نمى رسيد. بربنياد اينگونه برداشتها ، فقط اينقدر باقيمانده که استدلال کنند : اگراحمدشاه بابا کشورى بنام افغانستان از خود برجاى نمى گذاشت ، شورویها برافغانستان تجاوز نميکردند و سرانجام اين همه بلاها يى که براين مردم و اين سرزمين وارد آمده و مردم امروز با آن روبرو اند ، از دست احمدشاه بابا است که کشورى از خود به اين نام و نشان برجاى گذاشته است ؟! اينست عمق فاجعه ايکه از اين پراگراف و ازاين گونه استدلال ها نشأت کرده و خواهد کرد . گوئى که  احمدشاه بابا با فتح دهلى و شکست مرهته ها ، خداى نکرده در حق وطنش مرتکب خيانتى شده باشد. و اگر هدف غير از اين باشد، اقتباس و انعکاس آن پراگراف، چرا اينقدر مورد دلچسپى اين استادان قرار گرفته است؟  مگر نمى شد بجاى آن ، کار نامه هاى احمدشاه راگزينه و ارائه کرد؟ 
پوهاندحبيبى در مورد سیاست وشخصيت احمدشاه ، مينويسد: « احمدشاه مردى متشرع وپابند احکام دينى و حنفى مذهب عالم وبا سوادى بود. اما احمدشاه در سياست همواره طرفدار ملايمت و دوستى واخوت اسلامى بود. احمدشاه با وجود جهانگيرى، از خون ريزى مسلمانان خود دارى ميکرد. در امور جهاندارى با عدالت انصاف رفتار مينمود ومردم را مانند فرزندان خويش مي شمرد و ازاين روست که افغانان او را«بابا» گويند و اين لقبى است که جز او وميرويس و رحمان ، نصيب ديگرى نشده است. والبته احمدشاه جنگجو و فاتح بود، ولى از تمام فتوحات و اعمال عسکرى او ظاهر است که جهانگير غارتگرمخرب ستم کيش و مظلوم کشى نبود و اگر کارى بصلح و مسالمت پيش ميرفت ، بامسلمانان دست به جنگ نمى برد و شمشير بروى برادر نمي کشيد. 
و از همين ناحيت برخى نويسندگان بر او خرده ميگيرند که چرا سلطنت دهلى را به زمام داران نالايق گذاشت ؟ ولى اگر مکتوبات شاه ولى اﷲ دهلوى ( امام الهند) و ديگر امراء و رجال مسلمان هندى ملاحظه شود، بوضوح مى پيوندد که احمدشاه در آن وقت براى جهان گيرى و غارت و چپاول به هند نرفته بود، بلکه يگانه هدف او نجات مسلمانان آنجا بود که از او استرحام کرده بودند و هم وى نمى خواست که مرکز قوت ملى خود يعنى افغانستان را گذاشته و مانند شاهان خاندانهاى ديگرافغان ( خلجيان، سوريان ، لوديان و غيره ) در هند مستهلک ونابود گردد. » (حبیبی/تاریخ مختصرافغانستان،269)
بايد گفت که قضاوت اعتراض آميز مرحوم غبار، برسياست نظامى وفتوحات احمدشاه پس از گذشت ٢٢٠ سال که خوب وبد قضايا بر اثرگذشت زمان و ارزيابى دانشمندان و نظريات سياستمداران روشن شده است ، يک قضاوت غير واقعبينانه و غير منصفانه است . 
قضاوت بر رخدادهاى سياسى مهم گذشته، با محکها و معيارهاى امروزى ، کارى بکر و درخور پذيرش نيست. چراکه هر رخداد تاريخى مي بايستى مطابق شرايط و اوضاع همان زمان وظرفيت و امکانات همان عصروهمان روزگارمورد ارزيابى وقضاوت قرار گيرد. 
پروفسوربرک نوشته ميکند: « مؤرخ نبايد با بينش زمان خويش حوادث يا وقايع و مسايلى را که درزمان ديگرى رخ داده است بنگرد. يک حادثه يا امر يا يک مسأله گاه در يک زمان وجود دارد ونظيرش در زمان ديگرى مشاهده مى شود، اما داراى دومعنى بوده و بايد بدو صورت درباره اش قضاوت کرد٠ مثلا" حادثه اى که در زمانى بد و منفور است ، در زمان ديگرى خوب جلوه ميکند. دريک زمان مسأله اى اخلاقى و در زمان ديگرى همان مسأله غيراخلاقى است …. حال اگر مؤرخى اين مسأله را نداند و با بينش کنونى خودش مسأله اى را در زمان ديگرى مشاهده کند، مسلما" قضاوت غلطى خواهد داشت . همه پديده هاى اجتماعى ، ولو نهادهاى غيرقابل تغييرى که درشرق و درغرب يکى نيستند، در هر زمان داراى معانى خاص ، تلقى خاص ونقش خاصى هستند و بنابر اين مورخ وقتى يکى از اين نهادها ، پديده ها و… را در گذشته مورد مطالعه قرار ميدهد، بايد بينش خاص خود و زمان خودش را کنار گذاشته و بينش زمان مورد نظر را در مقابل چشم داشته باشد و بعد پديده را مطالعه کند و تنها در اين صورت است که ميتواند معنى واقعى پديده را بفهمد.» (سیستانی،دونابغه سياسى، نظامى افغانستان در قرن ١٩ ، ١٩٩٩، سويدن ، ص ١٦٥)
آنچه در اين اعتراض مرحوم غبار، برجسته مينمايد اينست که او با بينش و تلقى زمان خودش به سراغ حادثه «پانى پت» رفته است. بينش غباردر زمانى که کتابش را زير چاپ ميبرد( دهه ٦٠م ) بينشى بود که بدون چون وچرا نظامهاى سلطنتى محکوم شناخته ميشد و تمام فتوحات ولشکرکشى هاى شاهان و اميران وسلاطين گذشته افغان مردود تلقى ميگرديد و تنها جنبش هاى رهايى بخش ملى با رهبرى و پيش آهنگى احزاب دست چپى درآسيا و افريقا و امريکای  لاتين به پيروى واقتدا به اتحادشوروى سابق ، مد روز ومورد تائيد و حمايت روشنفکران چپى جامعه ما قرار ميگرفت . 
غبارکه داراى انديشه هاى چپى بود و بگفته دستگير پنجشيرى، کهن سالترين عضو کميته تدارک کنگره حزب د موکراتيک خلق بود ، براى محکوم کردن رژيم سلطنتى در کشور، بر مؤسس اين نظام يعنى احمدشاه بابا تاخته اعتراض ميکند که حمله بر قلب هند بمنظورکوفتن مرهته وتقويت سلطنت فاسد شده ومحکوم بمرگ بابريان هند ، با ريختن خون هزاران افغان وهندو، هيچ ربطى به منافع کشور ما ويا هند نداشت . در حالى که اعادۀ نظم و آرامش در قلمرو امپراتوری درانی ونجات مليونها مسلمان هند از مرگ حتمى و سرا زير شدن غنايم جنگى وارسال میليونها روپيه ماليات سالانه از هند به افغانستان ، رابطه مستقيمى به اين فتح داشت . 
نکته ديگريکه آقاى غبار بدان کمتر بها داده است ، عدم توجه او به اعتقادات مذهبى احمدشاه بابا و احساسات ملى و شور وجذبات دينى افغان ها است. احمدشاه بابا که مردى متدين و معتقد به مسلک و مشرب صوفيانه نقشبنديه بود، نميتوانست در چنين فرصتى که شاه ولى اﷲ دهلوى ( ١٧٠٣ــ١٧٦٢) – شخصيت روحانى پرنفوذ وصاحب نام و آوازه اى در تصوف نقشبنديه – او را براى جهاد برضد مرهته هاى مشرک فرا خوانده و از اوخواسته بود تا اسلام را در هند از نابودى کامل نجات بدهد، نيرو وتوان اسلامى و افغانى خود را براى نجات مسلمانان هند بکار نگيرد.
افزون بر اين، افغانها در حمله بر هند، سنتى طولانى دارند. تاريخ افغانها گواه براين است که از عهد سلطان محمود، در اوايل قرن يازدهم ميلادى تا دورۀ احمدشاه بابا و تا اخير قرن هژدهم ، هيچگاهى در يورش برهند شکست نخورده ودست خالى از هند برنگشته اند. سلسله هاى غوری وخلجى و لودى وسورى ، بشمول سلسله سلاطين مغولى هند (١٥٢٦ -١٨٥١م) همگى از افغانستان به هند رفته بودند و هر يکى از آن دود مانها مدتى کم يا زياد در آن سرزمين به بهانۀ پخش اسلام به نام و نوائى رسيده بودند. 
 احمدشاه نيز اين هفتمین لشکرکشی پيروزمندانه اش بر هند بود و اشتراک در جهاد برضد دشمنان اسلام درهند، يک پيکار مقدس برايش تلقى ميشد. ازاين گذشته ، شورای مشورتى متشکل از سران قبايل و رجال دولتی وروحانیان ، هيچ ترديدى از اشتراک در جهاد برضد هندوها، وسيکها نداشتند و آنراعلاوه بر انجام يک امر دينى ، دستاويزى براى تأمین نظم وآرامش در قلمرو امپراتوری افغانی میشمردند. 
بنابراین همه ارکان دولت و نيروهاى جنگى ، با روحيات بسيار قوى، عازم جنگ با مرهته ها شدند و درميدان پانى پت ، با وجود عدم توازن کمی نيروهاى متخاصم ، به قوت ايمان و شجاعت افغانى ، مرهته ها را بسختى شکست دادند و یک باردیگر شجاعت ذاتی وتاريخى خود را ثابت کردند و مليونها مسلمان هندوستان را هم از تباهى و مرگ حتمى بدست مرهته ها نجات دادند. احمد شاه از ريختن خون مردم مظلوم بيزار بود وتا کسى بر ضد امنيت داخلى قلمروش طغيان نميکرد، برويش شمشير نمى کشيد. در حقيقت موجوديت پاکستان امروزه ، مزد شمشيراحمدشاه بابا ومردم افغانستان است، و اگر احمدشاه بابا از شرف و ناموس و هستى مسلمانان هند دفاع نمى کرد، شايد تخم اسلام از آن کشور جاروب مى گرديد و امروز پاکستانى وجود نمى داشت که با نا سپاسى از احمدشاه درانی ياد کند و از کشور او و هموطنان او انتقام بکشد. 
از ديدگاه منافع ملى افغانها وهم از ديدگاه منافع مسلمانان هند ، فتح پانى پت، يکى از فتوحات درخشان و افتخار بر انگيز براى افغانها بشمار مى رود و دست آورد هاى عظيم مادى و معنوى از آن فتح نصيب افغانها و مسلمانان هند گرديد. فتوحات احمدشاه بابا درهند، از نوع فتوحاتی نبودکه بیست  ودوسال قبل سلف او نادرشاه افشار درسال 1839 هندوستان براه انداخته بود. نادرافشار یکروزبعد از فتح دهلی، وقتی شنید که مردم آوازه انداخته اند که نادر مرده است، چنان خشمیگن شد که دستورداد تا سه روزمردم دهلی قتل عام شوند. لشکریان نادر چنان کشتاری براه انداختنند که در کوچه های دهلی راه عبورمیسر نبود وسرانجام یکی ازامیران لشکربه نادرافشار عرض کرد که: دیگر زنده جانی در دهلی باقی نمانده است، شاه دستوربدهد که مرده ها زنده شوند تا لشکر ظفرنمون باز آنها را از دم تیغ بگذراند، آنگاه نادرافشار با احساس خوشنودی امر نمود که دست ازکشتار بگیرند.
بدبختانه نظامهای فیودالی، چه در شرق و چه در غرب دارای خصلت یکسان اند.فاتحان بزرگ چون پطرکبیر وناپلیون و استعمارگران انگلیس در امریکا وافریقا و آسیا، همگی در هنگام توسعه طلبی  وفتوحات خود دست به جنایات هولناکی زده اند تا ساحۀ قلمرو خود را وسعت بخشند. بنابرین عنصر زور واعمال خشونت و کشتار در شکل بندی جغرافیای موجوده جهان نقش تعیین کننده داشته است. هیچ یک از کشورهای خورد وبزرگ جهان از روی صندوقهای رأی عامه بوجود نیامده اند تا ماهم براحمدشاه بابا خورده بگیریم که چرا قلمرو سلطه اش  را با لشکرکشیها و اعمال زورشکل داده  است. خصلت نظامهای آنوقت برای تحکیم سلطۀ خویش چنین روشی را بجا و روامی دانسته اند. حتی دراخیرقرن بیستم، رهبران تنظیمهای اسلامی که هرکدام پروفیسروانجنیرو استاد پوهنتون بودند طی سالهای 1992-1996 برای توسعۀ سلطۀ خود درشهر کابل چنان کشتار وغارت  وچپاول وتجاوز وتخریب کردند که تاریخ نظیر ان را به یاد نداردبنایر این  کشتار مرهته ها برای لشکریان احمدشاه بابا در دوصدوپنجاه سال قبل از امروز در مقایسه باکشتار شهریان کابل توسط مجاهدین  افغان که از کشته هموطنان خود پشته ها ساختند وجویهای خون جاری نمودند ،نباید برای نویسندگان دری زبان و غیر پشتون بسیار تعجب برانگیز  باشد.
واما در مورد گرگ استعمار وبردا شتن سنگ بزرگ مرهته از دم راه او بايد گفت که: احمدشاه در آن وقت نه کلمه استعمار را شنيده بود و نه هم معنى آنرا (اگر شنيده باشد) بدانگونه که امروز ما مى دانيم، مى فهميد. زيرا مقوله « استعمار» ( ونه خود استعمار) از زمان مارکس ( اواسط قرن ١٩) ببعد وارد ترمينولوژى سياسى گرديد که باعهد احمدشاه يک قرن فاصله دارد . حتى در آن روزگار خود هنديها نيز انگليس ها را بچشم سوداگران خارجى مي ديدند، نه بعنوان غاصبان سرزمين شان ، تاچه رسد به احمدشاه ويا افغانان ديگر. غبار خود در اين زمينه مى نويسد که قبل از تأسيس دولت افغانستان « در هند يک قوه نهانى و خطرناک ديگر وجود داشت که مثل اختاپوتى از ماوراى بحار غوطه زده و در سواحل هند سرکشيده بود. اين قوت نا آشنا که با اسلحه علم و فن وتخنيک عالى ترى و هم با حرص وخشونت مجهز بود، بشکل تدريجى اما عميقاً در عروق و شرائين هند جسيم و غنى سير ميکرد، درحالى که هندى ها ايشان را، سوداگرانى بيشتر نميدانستند. و افغانها آنان را «پسارى و دکاندار» مى ناميدند. واين همان استعمار گران غربى بودند که تجزيه و تقسيم و نفاق تمام قوتهاى ملى را با ثروت آن ميخواستند.» (غبار/ ٣٥٦)
واقعيت اين است که احمدشاه ، چه بر هند لشکر کشى ميکرد و يا نمي کرد و چه با مرهته مى جنگيد و يانمى جنگيد، انگليس ها که ازيکصدوچهل سال قبل از حادثه پانى پت در هند رخنه کرده بودند، کارشان را بر طبق طرح و برنامه استعمارى خود ميکردند. براى انگليس ها ، نه پس کردن مرهته ها ، سنگ بزرگى بشمار مى رفت ونه سقوط دادن دولت بابرى هند.  در آن زمان انگليس ها در بمبئى و کلکته و مدراس وبنگال و ساير شهر هاى پر نفوس هند از جريان اوضاع در هند آگاهى داشتند و هر هفته وهر ماه با تطميع و تخويف راجه هاى خود خواه و خود سر هند، قرارداد هاى دوجانبه مى بستند و سپس آنها رامکلف به اجراى مواد آن مى نمودند تا سرانجام به اشغال سراسرهند مؤفق شدند.
23سال پس از جنگ پانى پت ، يعنى پس از آنکه امريکا استقلال خود را از زير سلطه انگليس اعلان کرد، پاى رقابت هاى استعمارى از قاره امريکا به آسيا کشيده شد و اشغال نظامى هند، هدف اين رقابت قرار گرفت. انگليسها در زيرپوشش سوداگران خارجى ( کمپنى هندشرقى) ابتدا رقباى تجارتى اروپائى خود ( پرتگاليها ، فرانسه ايها، و هلنديها) رايکى بعد ديگرى از صحنه اقتصادى و سياسى هندخارج ساختند وسى سال بعد ازمرگ احمدشاه بابا، دهلى را اشغال کردند.(١٨٠٣ م) 
آيا در جهان امروز کسى پيدا مى شود که بتواند سياست يک سال بعد انگليس را پيشبينى کند، تا ما هم بعد از گذشت ٢5٠ سال از جنگ پانى پت ، از احمدشاه به عنوان پادشاه افغانستان، اين سوال را بکنيم که چرا نتوانسته سياست چهل  سال بعد انگليس را در آن زمان پيشبينى کند که جنگ با مرهته ، به معنى « برداشتن سنگى بزرگ از دم راه استعمار است ) و راه تعرض و تجاوز انگليس را برسراسر هند مساعد ميگرداند؟! 
غبار آنجا که ميخواهد اندکى واقع بينانه تر با اقدامات احمدشاه و عصر او بر خورد کند، در پاى آن پراگراف ملامت آميز خود اين جمله را مى افزايد و مى نويسد: « شايد در اينجا بتوان گفت که احمد شاه در زمان ومکانى بسر مى برد که پيشبينى از خطرات آينده استعمار براى او نا ممکن بود.» (غبار/359) غباراگر در آغاز آن پرا گراف اين جمله را مى نوشت ديگر ضرورتى به محکوم نمودن احمدشاه و ارائه دلايل اضافى نبود، اما پس از آنکه حرف هايش را گفته است، با بيان اينجمله از اعتراض بيشتر پرهيز کرده است. 
خدشه دار کردن حيثيت و شخصيت احمدشاه بابا در نظر شاگردان و نسل های آينده بمنزله خرد ساختن و بی عرضه کردن تاريخ افغانستان است. چه اين احمدشاه بابا بود که برای ما هويت ملی و تاريخی و سياسی بخشيد، ورنه ملت ما در زير چکمه های استبداد شاهان و سلاطين بيگانه هند يا ايران و ماوراءالنهر، هويت ملی خود را از دست ميداد. احمدشاه بابا، جز سعاد ت و سر بلندی و استقلال مردم افغانستان آرزوئی نداشت و با تحمل رنج سفرهای طولا نی و قبول خطرات گونه گون حياتی و حيثيتی، به عنوان يک رهبر و پيشوای فدا کار و شجاع افغان و فاتح ميدانهای نبرد های سرنوشت ساز، برای افغانها افتخار آفريد. و هر گز به وطن خود خيانت نکرد و هموطنان خود را خوار و حقير نشمرد.هرگز خود را بالاتر و بيشتراز هموطنان خود به حساب نگرفت. هرگز تن آسائی ننمودوبه عيش ونوش نپرداخت. هرگز از کدام قدرت خارجی د ستور نگر فت و بر فرق ملت خود نکوفت. احمدشاه با آنکه تاج می گرفت و تاج می بخشيد، بر سر خود تاج نمی نهاد. بلکه مثل ساير هموطنان خود دستار می بست و با آنان بر زمين مفروش می نشست و به درد دل آنهاگوش فرا می داد وبداد مظلومان مير سيد. و مثل يک پدرمهربان باهموطنان خود برخورد می کرد و ازهمين جهت مردم او را «بابا» ميگفتند. 
همین محقق درجاى ديگرى اعتراف میکند که : « برا ستى اگر شاهى درآسيا سزاوار احترام ملت خويش باشد، جز احمدشاه کس ديگرى نيست.» (الفنستون/٣٨١)
به يقين میتوان گفت که اگر احمدشاه بابا نمی بود، امروز کشوری بنام افغانستان نمی بود که در نقشه جهان جای را اشغال کند و فرزندانش به نامش افتخار نمايند و به همين دليل هيچ نويسنده ومؤرخ با انصافی نخواهد بود که افغانستان را ميراث گرانبهای احمدشاه بابا نشمارد و به استقلال و حاکميت ملی آن احترام ننمايد.پس باید احمد شاه بابا را احترام گذاشت، و از او بخاطر خدمات مهم سياسی اش سپاس گزار بود و به فرزندان وطن باید درس سپاسگزاری از مردان بزرگ و شخصيت های ملی را آموخت .        پایان
لیکوال : کاندیداکادیمسین اعظم  سیستانی
 
escort maltepe escort pendik escort mersin porno izle porno seks hikayeleri mersin escort bayan escort bodrum